تبليغاتX
دست نوشته های یک شبه آدم


انگار قاصدک بود

فوتش کرده بود کسی....انگار یک تکه اش رفته بود و تکه های دیگرش هم به دنبال آن رفته بودند

انگار تمام شده بود.....ساقه ای بود که خودش را هی می کشد....

بعد رویش را برگرداند و لبخند زد ...انگار دختر 25 ساله ای که دندان نداشته باشد...

ناخواسته بالغ شده بود...انگار مادرش در او راه میرفت

پیر شده بود....پیـــــــــــــــــر

موهایش و نَفَس اش انگار پیر تر بود

انگار وقتی چهارده ساله بود، مردی او را فوت کرده بود...

انگار حرام شده بود....پای مردی که با او می خوابید

 و

 نمی خوابید

.

.

.

.

انگار قاصدکی بود، که نرسیده،

 فوتش کرده باشند


پ.ن : برسد به دست  دختر اهوازی با آن لهجه ی عربی دوست داشتنی اش در تئاتر شهر

پ.ن : برای سوم اردی بهشت

نوشته شده توسط رسا.کاف در 91/02/07 |

باید برگردم خانه و فقط به مادرم نگاه کنم، دست بکشم بر چروک های چشمهایش ، وضو بگیرم و 2 رکعت نماز مادرانه بخوانم


پ.ن : درگیر کلمات بی سرانجام شده ام

نوشته شده توسط رسا.کاف در 90/12/12 |
 

باید بنشیم کنار خودم

 و

آرام آرام

این زن درون خودم را بکشم بیرون

و یک دل سیر

فقط نگاهش کنم

پ.ن : دورم ....دور

 

 

نوشته شده توسط رسا.کاف در 90/11/28 |
از انقلاب ،نوستالژی سرودهایش مانده است برای من.....

فقط و فقط

نوشته شده توسط رسا.کاف در 90/11/23 |

یک پوشه درست کرده ام،از خیلی وقت پیش، همه ی ترانه هایی را که دوست دارم ، ریخته ام توی آن..یک پوشه ی به هم ریخته و شلخته است.توی این پوشه همه ی خواننده ها و نوازنده ها نشسته اند کنارهم و من هم قربان صدقه ی همه شان می روم گاهی..بابعضی ها شروع می کنم به خواندن با ادا و اطوار، انگار توی کنسرت نشسته ام و شده ام خود خواننده...با بعضی ها تکان های دست و سرم زیاد می شود...با بعضی ها هم سر به زیر می شوم،می نشینم کنار خودم و فقط گوش می کنم..شجریان هست، ریچی، دلکش، نامجو،علیرضا قربانی، فرهاد، حسین علیزاده،2 تا از آهنگ های راغب علامه، شاهین نجفی  و ...هست،این را می گویم که بدانید چقدر متفاوت است این پوشه از گلچین ها ی دیگرم.به کسی هم ندادمش تا حالا بعدا هم نمی­ دهم.پوشه ی شلخته ی عزیزی است برای خودم.

نشسته ام پشت لپ تاپ ، این برنامه ی پاور پوینت هم زل زده به من و منتظر اسلاید های بعدی است که فردا باید به استاد تحویل بدهم.بعد یک دفعه می رسد به این خوانش پرویز پرستویی" گوشه گوشه ی این دل خراب، سرشار از عطر نگاه توست عزیز دل"عزیز دل را جوری می گوید که دلم پرت می شود ، از جایی که هست، به ..........، نمی­دانم کجا،پشت بندش هم ناصر عبدللهی شروع می کند : "پشت این پنجره ها وقتی بارون می باره/وقتی آهسته غروب توخونه پا میذاره/وقتی هر لحظه نسیم توی باغچه ها می آد، توی خاک گلدونا بذر حسرت می کاره..." الان دیگر پرت شده ام

ناصر خان می خواند و این بغض عزیز هم نشسته در گلوی و هی مشت می کوبد به چشم ها . نه اینکه ، یاد کسی بودم.، یا یاد کسی افتادم، نه، اصلا حوصله ام این روزها با آدم ها نیست، اما امشب این جای این پوشه که می رسم...دیگر مال خودم نیستم....اصلا مال کسی نیستم دیگر...حس خوب و خراب کننده ای است...

زانوها خوبند، وقتی این جور وقت ها به دادت می رسند ، بغلشان می کنی بی حرف  و......... گریه میکنی،  و دست ها، دست هایی که می لرزند.......دوستشان دارم ، زانو و دست را می گویم،  وقتی این قدر وفادارانه به داد من می رسند.

دیگر وقت خواب است....خواب

قبل التحریر: دلم ول گردی شبانه می خواهد

پ.ن 1 : نوشته ی پراکنده و پر نقطه ای است...

پ.ن 2 : بعضی شب ها نمی گذردند اصلا...در تمام روزهای بعد قدم می زنند با آدم

به تاریخ شب قبل هزار و سی صد و دوری ...خیلی دور


نوشته شده توسط رسا.کاف در 90/09/30 |


دزدیده چون جان  می روی

اندر میان

جان ِ من


نوشته شده توسط رسا.کاف در 90/09/13 |



فراموشت کرده ام

مثل زنی بیست  چند ساله

که بیست و چند سال از عمرش را یادش نیست

نوشته شده توسط رسا.کاف در 90/09/04 |


نمی شود که اینگونه از راه برسی

با دستهایی پر از مردانگی

و  لبخندی امن

چشمه چشمهایت را بدوزی به من

حواسم را پرت کنی از خودم

ا زدنیا

.

.

.

.

بعد بروی

نمی شود که ....

نوشته شده توسط رسا.کاف در 90/08/25 |

در زندگی درد هایی هست که وقتی با خودت در میان می گذاری ، حالت خراب تر می شود.


رو نوشت به خودم در تاریخ  الان.، روی همین تخت ، توی خوابگاه، وقتی هوا این قدر دیوانه است.

نوشته شده توسط رسا.کاف در 90/08/24 |



  به فاطمه . ج

به خاطر فاطمه . ج

برای فاطمه . ج

 فاطمه . ج

فاطمه . ج

فاطمه . ج

فاطمه . ج


دلم کافه ای می خواهد با .

                                       .

                                       .

                                       .

                                     کمی عشق


نوشته شده توسط رسا.کاف در 90/08/03


چونان زنان بدوی دوستت دارم

همان قدر بی آداب

همان طور بکر

                      حریصانه

                                        و 

                                                    زنانه

پ.ن :نوشته ی خاک خورده گوشه کتاب درسی


نوشته شده توسط رسا.کاف در 90/07/17 |



از خواب بیدار شد.روی یک تخت نارنجی که ستاره ها ی زرد انگار روی آن لم داده بودند. ملحفه­ ی قهوه ای را کنار زد، پاهایش یخ بودند.

از خواب بیدار شد .با دستهایی 45 ساله ، چشمهایی 22 ساله و صدایی که انگار 18 سالگی دخترکان را به یاد می آورد .

از خواب بیدار شد، با پاهایی که  از راه های دوری آمده بودند و تمام رگها یش انگار تاول زده بود.....تاول، خمس باکرگی اش را کنار گذاشت ، یک لیوان چای ریخت،کنار خودش نشست و فکر کرد ، فکر کرد و فکر کرد....

از خواب بیدار شد، با هوسی  که انگار از حوا به ارث برده بود و رغبتی هزار ساله به مرگ،فکر کرد به تمام نطفه ها یی که نبسته بود،به همه ی بچه هایی که نداشت.

از خواب بیدار شد،با دلتنگی برای مردی که دیگر نبود، برای تختی که سال ها پیش دو نفره بود، با حسی پر از رسوخ، انگار در جایی فرو رفته بود، با دردی در استخوان ها .

از خواب بیدار شد،با تنی مملو از تمنای لمس،با آغوشی باز و ناامید، دنبال سیگارش گشت، سیگار را برداشت ،روشن کرد، دود کرد ، یاد مردی افتاد با ته ریشی زبز و دوست داشتنی ،دستانِ همیشه شرمناکش، تعلل مدامش در همه چیز و  چشمانی که تَه نداشت.

از خواب بیدار شد،چشمش به عکس مادرش افتاد،به چشمهایی که پر از زندگی بود و خط هایی در زیر آن، و امتداد لبخندی که به صورت مرد کنارش پرتاب شده بود..به پدرش که تمام عمر برای این زن زندگی کرده بود.

از خواب بیدار شد،به خودش نگاه کرد، 3 ساعت تمام خیره شده بود به خودش،

                                                                                             فکر کرد دیگر نمی تواند،

                                                                                                          .

                                                                                                          . 

                                                                                                          .    

                                                                                                          دوباره خوابید.

 

 

 

 

نوشته شده توسط رسا.کاف در 90/06/09 |


درد من

       حصار برکه نیست !

درد من

 ادامه­ ی این شعر هم نیست!

درد من حتی

 درد مشترک هم نیست!

درد من دردِ خودم است.... خودِ خودم... و این مالکیت، سخت، حال ِ خرابِ خوبی به من می دهد .

 کشف این حال، درهر زمانی ، سنی و هرجایی ، دارای حس غرور خوبی است ،غروری که می توانی سرت را بالا بگیری و  گریه کنی...سخت گریه کنی...


عنوان: حافظ

نوشته شده توسط رسا.کاف در 90/05/23 |

 

الله خلق الانسان

                            من التنهایی

                                 فی التنهایی          

                                      الی التنهایی

 

پ.ن : آیه وحی شده به حضرت تردید

 

نوشته شده توسط رسا.کاف در 90/05/16 |
 

من ترسیده ام از عشق

.

.

.

کسی مرا به تخیلات چهارده ام سالگی ام 

                                                         برگرداند

 پ.ن: گاهی اینجوریه

 

نوشته شده توسط رسا.کاف در 90/02/14 |
 

 

در اردی بهشت

صدبار متولد می شوم

و

        هزاران بار می میرم

 

 

پ.ن : برای پنجم اردی بهشت

نوشته شده توسط رسا.کاف در 90/02/05
تو روح هوای دو نفره وقتی قراره یک نفره نفس بکشی...

(در حوالی مازندران)

نوشته شده توسط رسا.کاف در 90/01/23 |

دیگرهیچ چیزمثل قبل نیست

این زن همان زنی نیست که می شناختی اش

دست هایش از هم خوابگی عمیقی آمده بودند که بوی ابر می داد

بوی چمن های خیس

دست هایش فال نامه حافظ شده بود

دودد سیگارش نقش داشت

خنده هایش نیز

در چشم هایش بارانی بود که بر تن مرد مقابلش می ریخت

هوس باران را زنده کرده بود در یاخته های مرد

کوله پشتی اش باغی شده بود پراز زنانگی

که در خیابان تمام مرد های شهر را وسوسه می کرد

این زن بعد از دویدن در تو دیگر مثل قبل نبود

 

نوشته شده توسط رسا.کاف در 90/01/20 |
اینجا ریخته به هم...مثل خودم
نوشته شده توسط رسا.کاف در 90/01/20

دل من دیوانگی می خواهد، زیر همه چیز زدن ،  رها کردن و ...خلاصه دیوانگی از نوع خفن

نوشته شده توسط رسا.کاف در 90/01/14

 

روزهایی است که روز ِ آدم نیست ، روز هایی که کِش می آیند ، طول می کشند ،  هر روز می شود 2 روز ، 1 هفته، آن قدر داغ می شوند که تاول میزنی از درون ، روز ها می شوند سال ، 366 روز را در یک روز می گذرانی ،  اصلا هر روز می شود سال کبیسه... کسالت و رخوت سفت بغل ات می کند...

این روز ها آدم ها دور تر می شوند ، نزدیک ترین آدم ها هم دور می شوند، هرچه تلاش کنند برای نزدیک شدن ، تو پاهایت قوی تر می شود برای دویدن، گم شدن و ندیدن ، قدرت پس زدن آدم زیاد می شود.

روز ها یی که شنیدن حتی یک نُت حالت را خراب تر می کند ، غم نازل می شود بر تکه تکه وجودت،  شنیدن شادترین ترانه ها هم نم اشک می آورد گوشه چشم هایت ، بغض عزیز لعنتی خفه ات می کند... و خلاصه روز هایی است که که روز نیست اصلا...

این روز ها فقط دلم تاریکی ، چای داغ  و یک موسیقی  قشنگ می خواهد.

نوشته شده توسط رسا.کاف در 90/01/09 |
                                کنار ما باش که محزون به انتظار بهاریم

نوشته شده توسط رسا.کاف در 89/12/29 |

 

حضرت آدم من

برایم شعر بخوان

مدام

         آرام

                   و زنانه

این دنیا چاردیواری شده است

که ادعای مردانه اش آزارم می دهد

شده ام حوایی

که هوای سیب ندارد

 

 

                   برایم شعر بخوان

تا یادم بماند

زنانگی ام را

    و

غریت عمیق خودم را

 

نوشته شده توسط رسا.کاف در 89/11/22 |

اون دختره بود ساعت 8 دیشب ، توی میدون انقلاب آروم آروم راه می رفت.همون دختری که روسری اش رنگ بهار بود با ریش ریش های بلند، نوک دماغش هم قرمز شده بود از سرما ،همون دختری که یک کوله با رنگ های نارنجی و سبز و قرمز روی کولش بود با یک شال گردن قهوه ای ، همچین انگاری ته چشمایش هم از سرما یه خرده اشک جمع شده بود،یک جفت ال استار قرمز هم پایش کرده بود .کسی نفهیمید اون شب، اما همون شب ، ساعت 8 شب، دختری که بهار سرش کرده بود ،خیلی  خیلی غمگین بود .خیلی...

به تاریخ یکی از شب های دی ماه هزار و سیصد و رنج

نوشته شده توسط رسا.کاف در 89/10/28 |
دنیا همان آغوش توست

راه را نشان بده

نوشته شده توسط رسا.کاف در 89/10/19 |
ایستاده ام بر فراز اتفاقی که

                                   نمی افتد...

نوشته شده توسط رسا.کاف در 89/09/29 |
مرد امد بود که بمیرد

 برای خط رژلب روی ته سیگار بانو.....

پ.ن: باور کن.شاهد عینی بودم

 

نوشته شده توسط رسا.کاف در 89/09/27 |

 

هدیه روز دانشجو به صورت BOLD  روی دیوار دانشگاه :

 

غذای رایگان به همراه 1عدد موز برای هر دانشجو

نوشته شده توسط رسا.کاف در 89/09/16 |

دست های  تو آب می کند

 این یخ جا مانده بر تنم را

لمس کنی مرا

محبوبه ی شب می شوم

محبوبه ی روز حتی...

نگاه کنی مرا

معجزه میشود در زمستان روحم

شکوفه می دهد چشم هایم

در میان این همه دود و غبار و تعطیلی های مدام

نوشته شده توسط رسا.کاف در 89/09/16 |

 

مثل لذت دوپینگ و محرومیت بعد از آن می مانی...

نوشته شده توسط رسا.کاف در 89/08/20 |